أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

53

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

در وى در حال در روى من بخنديد و گفت بابا سعيد نميدانى كه دوستان خداى تعالى زندگانند و اگرچه مرده باشند . حكايت : ابو سعيد سوسى « 199 » گفت مريدى از آن من در مكه بيامد و گفت اى استاد من فردا مىميرم در وقت پيشين اين دينارها از من بستان و نيمهء از آن بخرج گور من كن و نيمهء كفن روز ديگر در وقت پيشين گرد خانه كعبه طواف ميكرد و پارهء از نزد خانه پيش شد و روح تسليم كرد پس كفن او بساختم و غسل او بكردم و او را در قبر نهادم ديدم كه هر دو چشم بگشاد گفتم اى « 200 » تو زندهء گفت من زنده‌ام و هركس كه دوست خدايست زنده است . ابو الحسين نورى « 201 » ميگويد در بعضى از سفرها جوانى بريده من شد « * » و گفت جايگاه پاك و آبى پاك ميخواهم گفتم چه ميكنى گفت ميخواهم كه غسلى برآورم و نمازى بگزارم و روح به حق تسليم كنم گفتم توانائى بر تسليم روح از چه دارى و چگونه دانستهء كه خواهى مردن گفت اى شيخ بوى نسيم وصال ميآيد و مرا آرزوى ديدن ذو الجلال است گفتم برو به بالاى فلان كوه كه چشمهء است و جاى پاك است چون جوان برفت من از عقب وى بعد از ساعتى برفتم ديدم كه غسلى برآورده بود و نماز كرده و سر به سجده نهاده و روح تسليم كرده پس او را بر خاك خوابانيدم و

--> ( 199 ) - مراد ابو يعقوب يوسف بن حمدان سوسى است از معاصرين سهل بن عبد الله تسترى كه اين اخير در سنه 283 وفات يافته شرح‌حال او را فقط در نفحات الانس ص 144 - 145 كه لابد مأخوذ از طبقات الصوفيه سلمى است يافتم و در ساير كتب طبقات و رجال و غيره با فحص شديد ترجمه حالى از او به نظر نرسيد ولى ذكر او استطرادا در كتاب اللمع ابو نصر سراج و رساله قشيرى بسيار آمده است ( نقل از حواشى شد الازار ) . ( 200 ) - صورت ديگرى است از لفظ آيا ( در تفسير گازر اين كلمه به همين صورت كرارا آمده است ) . ( 201 ) - در متن كتاب ابو الحسن آمده است ولى با مراجعه بشد الازار بابو - الحسين تصحيح گرديد ( علامه قزوينى شرح‌حال وى را چنين مينگارد ) . . . يعنى ابو الحسين احمد بن محمد نورى از اقران جنيد و متوفى در سنه 295 ( رجوع شود بحلية الاولياء ج 10 ص 249 - 255 و رساله قشيرى ص 20 و تاريخ بغداد جلد 5 صفحه 130 - 136 و كشف المحجوب ص 164 - 166 و تذكرة الاولياء ج 2 ص 46 - 55 و نفحات ص 87 - 89 . * - كذا فى الاصل - قال كنا فى بعض سفر فتلقانا شاب . . . - ( شد الازار ) .